سال اول خدمتم در آموزش و پرورش بود ؛ هي خدا خدا مي كردم تا يك رديف حقوقي هم گير اين جانب بفتد تا از دست زخم زبان هاي پدر و مادر و اطرافيان نجات پيدا كنم .

بالاخره ستاره كور اقبال حقير نيز طلوع كرد و اسم مرا نيز در ليست پذيرفته شدگان اعلام كردند . از يك طرف ذوق كرده بودم كه بالاخره ما هم كسي شديم و داراي كار و باري ؛ و از طرف ديگر هم دلهره عجيبي 

سراسر وجودم را فرا گرفته بود ؛ به طوري كه اين دو نيروي مروز هر كدام سعي داشت دل بي نواي را به سمتي بكشاند .

روز انتخاب محل خدمت كه فرا رسيد ؛ اين دلهره كم كم تبديل به ترس عجيبي شد ؛ به طوري كه از صبح آن روز ديگر آرام و قرار نداشتم ؛ رنگ و رخم مثل رنگ ميت شده بود و آب دهانم را نيز به زور قورت مي دادم  تا اين كه آخرين نفر هم اسم مرا صدا كردند ؛ چون امتياز بنده بسيار تنزل كرده بود و كم مانده بود به يك عدد يك رقمي تبديل شود ؛ با هزار مردن و ماندن براي انتخاب جا ؛ ببخشيد ؛ براي اجبار جا رفتم.

چون ديگر جايي نمانده بود به جز آن روستايي كه همه معلمان از رفتن به آن جا ترس داشتند ؛ و مسئولين والامقام هم كه به خوبي اين موضوع را مي دانستند ؛ از حقير امضاء و تعهد گرفتند كه به هيچ وجه تا پايان سال تحصيلي حق تعويض مكان انخاب شده را ندارم ؛ و باز هم بدبياري پشت بد بيلري ؛ وبه قول معروف خر بيار و باقالي بار كن .

چون فاصله آن روستا با شهر ما بسيار زياد بود ؛ پس چاره اي به جز بيتوته كردن در آن جا نبود ؛ يك روز قبل از سال تحصيلي مانند سربازي كه فردا قرار است عازم محل خدمت شود ؛ بار و بنديلم را بستم و با هزار اميد و آرزو از پدر و مادر خدا حافظي كردم و به سمت آن بهشت موعود روانه شدم . از حوادث تلخ و شيرين كنار راه كه بگذريم ؛ نزديكي هاي ظهر بود كه به آن روستا رسيدم ؛ وقتي از ميني بوس يا بهتر بگويم درشكه پياده شدم ؛ با همان نگاه اول به ياد فيلم هاي وسترني افتادم ؛ كه طبق معمول يك نفر تبعيدي ناشناس به جايي مي رفت ؛ و بعد از مدتي كلانتر آن محل مي شد ؛ خودم را با كلاه و لباس كلانتري تصور كردم ؛ واقعا كه برازنده بود . توي همين فكر و خيال ها بودم كه صداي نابهنجار درازگوشي رشته افكار عجيب و غريبم را از هم گسيخت . برعكس شهر كه صداي كارخانجات و بوق ماشين ها و غيره و ذلك مزاحم آسايش و آرامش مردم بود ؛ اين جا تا جايي كه نوايي به گوش مي رسيد صداي حيوانات مختلف اعم از ؛ مرغ و خروس و بوقلمون و گاو و گوسفند و . . . بود . به قول اهالي دم دماي صبح هم كه مي شد ترافيك عجيب و غريبي راه مي افتاد ؛ و هيچ كدام از اين حيوانات زبان نفهم هم حاضر نبود به نفع همكارش كنار برود .

كم كم به اين فكر افتادم كه وجود يك پليس راهنمايي رانندگي از يك كلانتر ضروري تر به نظر مي رشد ؛ و آن قدر در اين خيالات غرق شد بودم كه حضور بچه ها را در نزديكي خود حس نكردم ؛ حلقه محاصره لحظه به لحظه تنگ تر مي شد ؛ و من هم مانند يك اسير جنگي با زبان بي زباني از مهاجمان تقاضاي عفو و بخشش داشتم  ؛ در اين هنگام يكي از بچه ها كه از بقيه قلدرتر به نظر مي رسيد جسارتي به خرج داد و قدمي به جلو گذاشت ؛ و با لحن عجيب و غريبي گفت : شما آموزگاري. . . من هم كم كم به خودم آمدم و با لبخند ساختگي و با مِن مِن كردن گفتم آ... آره بچه ها من معلم شما هستم . يك مرتبه صداي شليك خنده بچه ها به هوا رفت ؛ من كه دست پاچه شده بودم يك نگاهي به سر و وضع خود انداختم و متوجه شدم هنگامي كه از زير درختان عبور مي كردم از طرف كلاغ ها مفتخر به دريافت درجه سرواني شده ام .

در اين فرصت به دست آمده من هم زير چشمي نگاهي به آن ها انداختم ؛ به نظر مي رسيد كه شرارت از چهره تك تك آن ها مي بارد ؛ بي اختيار فرياد زدم ساكت. . . يك مرتبه خنده بر لب هاي بچه ها خشك شد و من هم خرسند از اين كه گربه را دم حجله كشته بودم ؛ با لحن خشني به يكي از آن ها گفتم : مدرسه كجاست؟ و او هم با ترس و لرز گفت : محله بالا آق معلم . . .

احساس راحتي مي كردم ؛ كم كم داشت از خودم خوشم مي آمد ؛ پس خيلي هم دست و پا چلفتي نبودم ؛ پيش خودم گفتم اگر مادرم اين جا بود حتما شيرش را حلالم مي كرد .

پس از مدتي راه رفتن و از ميان چاله بلندي ها گذشتن ؛ كه بي شباهت به محله ما نبود كه بارها و بارها توسط مأمورين گران قدر شهرداري كالبد شكافي شده بود ؛ سيماي مدرسه از دور نمايان شد ؛ كور سوي اميدي هم كه در دلم بود  تبديل به نااميدي شد ؛ آخر اين مدرسه بود يا زندان هارون الرشيد ؛ از دور كه نگاه مي كردي مانند يك منحني به نظر مي رسيد ؛ به طوري كه انسان فكر مي كرد هر لحظه احتمال خرابي آن وجود دارد ؛ و نزديك كه مي شدي سقف كاه گلي و خشت هاي يك در ميان و در پنجره زه وار در رفته اظهار وجود مي كرد . واقعا انسان در برابر اين اثر تاريخي ميخ كوب مي شد ؛ به نظر مي رسيد كه اين اثر از ليست آثار ملي كشور جامانده است و وظيفه انساني اين جانب حكم مي كند ؛ كه آستين ها را بالا زد و دين خود را به مردم اين روستا ادا كنم .

يكي دو هفته اي از سال تحصيلي مي گذشت كه احساس كردم به اميد اداره متبوع نشستن و دست روي دست گذاشتن فايده اي ندارد ؛ و حقير هم معلم رياضي ؛ علوم ؛ حرفه و. . . خلاصه همه فن حريف هستم ؛ تازه تا يادم نرفته بگويم مدير و معاون و مستخدم و همه كاره مدرسه خودم بودم .

بي اختيار صحبت هاي يكي از اساتيد در زمان دانشجويي در ذهنم تداعي مي شد كه ؛ مي گفت : بعضي از شما معلمين به روستاهايي خواهيد رفت كه تا به حالا هيچ شخصيت دولتي نرفته است ؛ و شما اولين نماينده دولت در آن روستا خواهيد بود ؛  از اين كه اين مقام ارزشمند نصيب بنده شده بود بر خود          مي باليدم ؛ و با خودم گفتم بدك نيست مجلسي را هم در اين جا تأسيس كنيم ؛ و حقير نيز هم به عنوان مدير و معاون و معلم و هم چنين رئيس مجلس مشغول خدمت باشم .

كاش موضوع به اين چيزها ختم مي شد ؛ از آن جا كه ساختمان مدرسه جزء ابنيه تاريخي حساب مي شد و فصل پاييز آن سال هم بارندگي زياد بود ؛ هر چند روز يك بار به اتفاق بچه هاي مدرسه ؛ سطل  به دست راه رو مدرسه را كه تقريبا مانند درياي خزر مي شد ؛ پاك سازي مي كرديم ؛ تا كشتي ها اجازه لنگر انداختن نداشته باشند ؛ و از طرف ديگر با اين كار كمك بزرگي هم به حفاظت محيط زيست كرده باشيم ؛ و از آن جا كه مدرسه يك دست شويي بيشتر نداشت ؛ زنگ تفريح كه مي شد ؛ صف عريض و طويلي جلوي دست شويي تشكيل مي شد ؛ ورنگ رخسار بچه ها حكايت از درد غريبي مي كرد . من نيز زنگ هاي تفريح را مقداري طولاني تر كرده بودم ؛ ولي با اين وجود نصف بيشتر بچه ها دست از پا درازتر به كلاس بر  مي گشتند . و حداقل فايده اي كه كمبود دست شو يي داشت اين بود كه ؛ زنگ آخر كه مي خورد بچه ها مثل تيري كه از چله كمان رها شده باشند به سمت خانه هاي خود مي دويدند و اين از دعواها و        تنش هاي بين راه مي كاست و پدر و مادرها كمتر مزاحم من مي شدند .

كم كم سوز سرما خبر از زمستاني سخت مي داد ؛ و من بيچاره كه در يكي از اتاق هاي همان به اصطلاح مدرسه مي خوابيدم ؛ ديگر شب ها هم آرام و قرار نداشتم و چون بسيار خجالتي هم تشريف داشتم ؛ لام تا كام از اين قضيه سخني به زبان نمي راندم ؛ تا اين كه در يكي از روزها ؛ يكي از بزرگان آبادي به مدرسه آمد و گفت : طبق قرار و مدارهايي كه اهالي با هم گذاشته اند تا پايان فصل سرما هر كدام از خانواده ها موظف شده است تا يك شب آقاي معلم را در منزل ميهمان كند .به ياد مستأجرهاي بي نوايي افتادم كه هر چند وقت يك بار اسباب و اثاثيه به دوش مجبور بودند به اين خانه و آن خانه بروند .

شب اول را در منزل ريش سفيد آبادي ميهمان بودم ؛ در هنگام خواب به اتاق كناري رفتم و با كمال تعجب مشاهده نمودم ؛ كه آفتابه اي از جنس مس خالص كه بيشتر به عتيقه جات زير خاكي شبيه بود ؛ لبريز از آب برروي بخاري داغ قرار گرفته است ؛ هر چه بر مخيله ام فشار آوردم تا جريان را بفهمم چيزي دستگيرم نشد ؛ ولي پس از كنجكاوي هاي زياد و بهره گرفتن استعداد سرشار خداداي ؛ دريافتم كه چون صبح ها به علت سرما آب يخ مي زند ؛ اين آفتابه در حقيقت حلال مشكل است .

از شب تا صبح از اين بازو به اين بازو مي چرخيدم ؛و دلم عجيب براي آن مدرسه تاريخي تنگ شده بود ؛ جوري كه در ذهنم تمام سوراخ سمبه هاي آن را مرور مي كردم ؛ صبح زود آفتابه به دست به سمت دست شويي به راه افتادم ؛ ازپله هاي كج و كله كه گذشتم صداي سرفه اي را از پشت سر شنيدم ؛ بله صاحب خانه محترم بود ؛ كه با نگاه هاي ملتمسانه اش به من فهماند كه نوبت او جلوتر است ؛ من هم اطاعت كردم و سلاح را به دست ايشان سپردم ؛ هنوز چند دقيقه اي نگذشته بود كه فرياد دلخراشي موهاي تنم را سيخ كرد ؛ و صاحب خانه گران قدر در حالي كه دور خودش مي چرخيد از دست شويي بيرون پريد ؛ گويا ايشان به علت عجله اي كه داشتند ؛ فراموش فرموده بودند آب سرد را با گرم قاطي كنند ؛ و خلاصه شد آن چه نبايد بشود ؛ متأسفانه در آن روستا خبري هم از آتش نشاني نبود ؛ كه خود اين نيز مزيد بر مصيبت شد . با اين وضعيتي كه پيش آمد اهالي روستا از ترس اين كه نكند بلاي مشابهي بر سرشان نازل شود به خود حتي جرأت نزديك شدن به من را نمي دادند ؛ و من نيز دست از پا درازتر به سوي آن زندان بازگشتم .

 مدتي از اين ماجرا گذشت و تقريبا داشت به دست فراموشي سپرده مي شد ؛ و اين در حالي بود كه ما روز به روز به امتحانات نوبت دوم نزديك مي شديم ؛ و اين حقير بارها وبارها نامه هاي بلند بالايي به اداره متبوع نوشته بودم كه آقا اين جا اوضاع خيلي خراب است ؛ و هر لحظه امكان فرو ريختن مدرسه وجود دارد و هزار تا مثنوي هفتاد من كاغذ ديگر .منتها گويا مسئولين والا مقام با فكر اين كه ان شاءالله كه گربه است  كار را هي به امروز و فردا مي انداختند ؛ تا اين كه بالاخره افتخار بزرگي نصيب اين جانب شد ؛ و دم دماي ظهر يكي از رزهاي اواخر اسفند ماه ؛ سر و كله سه چهار تا بازرس اتو كشيده بي عار و بي درد پيدا شد .

آقايان از دماغ فيل افتاده ؛ گويا مي خواستند همان جلو مدرسه مشكل را حل كنند و بروند ؛ و اين مدرسه را از سعادت ديدار خود محروم سازند ؛ و قدم هاي مبارك را در آن ميراث فرهنگي نگذارند ؛ اما اصرار و پافشاري من و چند تن از روستاييان بالاخره كار خود را كرد و عالي جنابان قدم رنجه فرموده و مدرسه ما مزين فرمودند ؛ من نيز از فرصت پيش آمده كمال استفاده را كردم وتمام سوراخ سمبه هاي مدرسه را به   آن ها نشان دادم ؛ و يك ريز از مشكلات مدرسه برايشان مي گفتم ؛ آن ها هم قول مساعد دادند تا          ان شاءالله قبل از صبح قيامت كار مدرسه را يك سره كنند .

در هنگام رفتن وجود صف طولاني جلوي دست شويي توجه يكي از بازرس ها را جلب كرد ؛ و ايشان هم به بهانه بازرسي يا بي نوبت رفتن تصميم گرفت ؛ بازديدي نيز از آن محل داشته باشد تا با مشكلات از        نزديك تر آشنا شود ؛ چشمتان روز بد نبيند هنوز پاي مبارك درست در محل قرار نگرفته بود كه ؛ سقف منحني شكل دست شويي ديگر طاقت نياورد و تصميم گرفت شانه خود را از زير بار مسئوليت چندين ساله رها كند ؛ شايد هم آه بچه هايي كه مدت طولاني در صف بودند دامن جناب بازرس را گفت ؛ آخر حق مردم را خوردن تتيجه اي جز اين ندارد ؛ يك مرتبه صداي بازرس بنده خدا به هوا رفت و گرد و خاك عظيمي به راه افتاد ؛ من كه دست پاچه شده بودم و از طرف يگر فرياد خنده بچه ها مرا شوكه كرده بود با عجله خودم را به محل حادثه رساندم و مشاهده نمودم بازرس بيچاره با سر و كله شكسته و لب و لوچه آويزان و اعصاب له و لورده شده در وسط دست شويي افتاده است در حالي كه آه و ناله مي كند و به زمين و زمان و حتي مدرسه عزيز ما بد و بي راه مي گويد . با كمك چند نفر از اهالي ايشان را به ماشين اداره رسانديم و راهي بيمارستان كرديم .

ولي با اين وجود در آن سال كماكان ؛ در همان  به اصطلاح مدرسه مشغول خدمت بودم ؛ و براي سال تحصيلي آينده هم پشت دست خود را داغ نمودم تا هرگز چنين تعهدي به اداره متبوع ندهم ؛ و الان هم كه چند سالي است كه از اين ماجرا مي گذرد ديگر خبري از آن ابنيه تاريخي نيست و در نزديكي آن مدرسه بزرگ و زيبايي بنا شده است كه شايد بعدها به يك اثر تاريخي ديگر تبديل شود .